از اینجا فهمیدم که از روزی که چشم به جهان گشودم و نق زدن را شروع کردم تا به امروز ۸۸۱۰ روز را با خوبی ها و بدی ها پشت سر گذاشتم.
¤ نوشته شده در ساعت ٩:٢۸ ب.ظ توسط فخرالدين
یکشنبه ٩ دی ،۱۳۸٦
مردي از امام عليه السلام در خواست اندرز كرد . حضرت فرمودند :
از كساني مباش كه بدون عمل صالح به اخرت اميد وار است و تو به را با ارزوهاي دراز به تا خير مي اندازد
در دنيا چو نان زاهدان سخن مي گويد اما در رفتار همانند دنيا پرستان است
اگر نعمتها به او رسد سير نمي شود ودر محروميت قناعت ندارد
از انچه به او رسيده شكر گزار نيست و از انچه مانده زياده طلب است
ديگران را پرهيز مي دهد اما خود پروا ندارد
به فرمان برداري امر مي كند اما خود فرمان نمي برد
نيكو كاران را دوست دارد اما خود رفتارشان را ندارد
گناهكاران را دشمن مي دارد اما خود يكي از گناهكاران است و با گناهان فراوان مرگ را دوست نمي دارد اما در انچه كه مرگ را ناخوشايند ساخت پافشاري دارد
اگر بيمار شود پشيمان مي شود و اگر تندرست باشد سرگرم خوشگذاراني هاست
در سلامت مغرور و در گرفتاري نا اميد است
اگر مصيبتي به او رسد به زاري خدا را مي خواند و اگر به گشايش دست يافت مغرو رانه از خدا روي بر مي گرداند
نفس او با نيروي گمان نا روا بر او چيرگي دارد و او با قدرت يقين بر نفس خويش چيره نمي گردد.
دلا نزد كسي بنشين كه او از دل خبر دارد
به زير آن درختي رو كه او گلهاي تر دارد
در اين بازار عطاران مرو هر سو چو بي كاران
به دكان كسي بنشين كه در دكان شكر دارد
ترازو گر نداري پس تو را زو ره زند هر كس
يكي قلبي بيارايد ،تو پنداري كه زر دارد
تو را بر در نشاند او به طراري كه مي آيم
تو منشين منتظر بر در كه آن خانه دو در دارد
به هر ديگي كه ميجوشد مياور كاسه و منشين
كه هر ديگي كه مي جوشد درون چيز دگر دارد
نه هر كلكي شكر دارد ،نه هر زيري زبر دارد
نه هر چشمي نظر دارد ،نه هر بحري گوهر دارد
بنال اي بلبل دستان ،ازيرا ناله مستان
ميان صخره و خارا ،اثر دارد ،اثر دارد
مولانا جلال الدين بلخي
¤ نوشته شده در ساعت ٩:٤۳ ب.ظ توسط فخرالدين
شنبه ٢۸ مهر ،۱۳۸٦
بدون تيتر
گاهی آنقدر به روزمرگی زندگی گرفتار میشوم که فراموش میکنم صفحهای برای نوشتن در اختیار دارم. بعضی اوقات هم که میخواهم مطلبی بنویسم پشیمان میشوم. احساس میکنم ارزش نوشتن ندارد. جمعه رفتم دریاچه اوان در اطراف کوه الموت در استان قزوین. یکبار رفته بودم آنجا. این بار برای هواخوری فصل خوبی بود. دوربین عکاسی را هم بردم که دست خالی برنگردم. اما افسوس که باتری آن را فراموش کردم. این عکس رو با موبایل گرفتم.

¤ نوشته شده در ساعت ۱:٢٧ ق.ظ توسط فخرالدين
یکشنبه ٢٢ مهر ،۱۳۸٦
پاييز

ترانه پاييز
پاييز چه زيباست
مهتاب زده تاج سر كاج
پاشويه پر از برگ خزان ديده ي زرد است
بر زير لب هره كشيدند خدايان
يك سايه باريك
هشتي شده تاريك
رنگ از رخ مهتاب پريده
بر گونه ي ماه ابر اگر پنجه كشيده
دامان خودش نيز دريده
آرام دود باد درون رگ نودان
با شور زند ني لبك آرام
تا سرو دلاران برقصد
پر شور
پر ناز بخواند
شبگير سردار
هر برگ كه از شاخه جدا گشته به فكر است
تا روي زمين بوسه زند بر لب برگي
هر برگ كه در روي زمين است
تا باز كند ناز و دود گوشه دنجي
آنگاه بپيچند
لب را به لب هم
آنگاه بسايند
تن را به تن هم
آنگاه بميرند
تا باز پس از مرگ
آرام نگيرند
جاويد بمانند
سر باز برون از بغل باغچه آرند
آواز بخوانند
پاييز چه زيباست
پاييز دو چشم تو چه زيباست
سرمست لب پنجره خاموش نشستم
هرچند تو در خانه من نيستي امشب
من ديده به چشمان تو بستم
هر عكس تو از يك طرفي خيره برويم
اين گويد
هيچ
آن گويد
برخيز و بيا زود بسويم
من گويم
نيلوفر كم رنگ لبت را
با شعر بگويم با بوسه بشويم
اي كاش
اي كاش
آن عكس تو از قاب درآيد
همچون صدف از آب برآيد
اي كاش
جان گيري و بر نقش و گل بوته ي قالي بنشيني
آنگاه بتو پيرهن از شوق بدري
از شور بلرزي
ديوانه همه شوق همه شور
بيگانه پريشيده همه قهر
همه نور
بر بستر من نقش شود پيكر گرمت
آنگاه زنم پرده به يكسو
گويم كه
من اينجا به لب پنجره بودم
گويي كه
نه ... آنجا
آرام بگيريم
از عشق بميريم
آنگاه بپاييز
هر برگ كه از شاخه ي جانم به كف باد روان است
هر سال كه از عمر من آيد به سر انجام
ببينم كه به پاييز دو چشم تو هر آن برگ
هر درد
هر شور
هر شعر
از قلب من خسته جدا شد
باد هوس ات برد
آتش زد و خاكستر آن را به هوا ريخت
من ، هيچ نگفتم
جز آنكه سرودم
پاييز دو چشم تو چه زيباست
پاييز چه زيباست
مهتاب زده تاج سر كاج
پاشويه پر از برگ خزان ديده زرد است
آن دختر همسايه لب نرده ايوان
مي خواند با ناله ي جانسوز
خيزيد و خز آريد كه هنگام خزان است
هر برگ كه از شاخه جدا گشته به فكر است
تا روي زمين بوسه زند بر لب برگي
هر برگ كه در روي زمين است ، به فكر است
تا باز كند ناز و دود گوشه ي دنجي
آنگاه بپيچند ، لب را به لب هم
آنگاه بسايند تن را به تن هم
آنگاه بميرند
تا باز پس از مرگ ، آرام نگيرند
جاويد بمانند
سر باز برون از بغل باغچه آرند
آواز بخوانند
پاييز چه زيباست
من نيز بخوانم
پاييز دو چشم تو چه زيباست
چه زيباست
« نصرت رحماني »
¤ نوشته شده در ساعت ۳:٠٩ ق.ظ توسط فخرالدين
سهشنبه ٥ تیر ،۱۳۸٦
مهاجر
پرستو را با گرما عهديست كه هر بهار تازه مي شود . وطن پرستو بهار است، و اگر بهار مهاجر است ، از پرستو مخواه كه بماند.

بندرعباس - اسفند ۸۵
¤ نوشته شده در ساعت ۱۱:٥٧ ق.ظ توسط فخرالدين